محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
152
تفسير قرآن صفى على شاه
آن كسان كه بگرويدند آشكار * ميكنند اندر ره حق كارزار كافران هم ميكنند از عقل تنگ * در ره طاغوت با اخيار جنگ پس بريد از دوستان ديو سر * نيست هيچ از كيد شيطان سستتر آنچه بنمايد نباشد جز فريب * ميگريزد در نبرد از يك نهيب آنكه دائم در جهاد اكبر است * واقف از وسواس نفس ابتر است در نظر دارد نمود شير و ببر * چون كنى رو نيست غير از نقش قبر اندكى گر پافشارى در غزاش * نيست بر جا هيچ جز اسم و عزاش بر گذشتههاى و هوى شير و پيل * مانده است از پهلوان باد سبيل فرّ و زورش در تقابل يك دم است * آنكه با آن دم شكيبد رستم است وانكه باشد لغو عهد و سست بند * زود افتد آن كپك را در كمند مرد اين ميدان نباشد هر تنى * كو بگو حيدر دلى شير افكنى گفتهام از رزم او صد بار و باز * گفت خواهم چون به او دارم نياز [ سوره النساء ( 4 ) : آيات 77 تا 80 ] أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللَّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً وَ قالُوا رَبَّنا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتالَ لَوْ لا أَخَّرْتَنا إِلى أَجَلٍ قَرِيبٍ قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلاً ( 77 ) أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً ( 78 ) ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً ( 79 ) مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّى فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً ( 80 ) آيا ننگرستى به آنان كه گفته شد ايشان را باز داريد دستهاى خود را و بر پاى داريد نماز را و بدهيد زكات را پس چون نوشته شد بر ايشان كارزار پس پاره از ايشان ميترسيدند از مردمان چون ترسيدن از خدا يا سختتر در ترسيدن و گفتند اى پروردگار ما چرا نوشتى بر ما كارزار كردن را چرا به آخر نينداختى ما را تا مدتى نزديك بگو رخوردارى دنيا اندكيست و آخرت بهتر است از براى آنكه پرهيزكار شد و ستمكرده نميشود مقدار فتيلى ( 77 ) هر جا باشيد در مىيابد شما را مرگ و اگر چه باشيد در برجهاى سخت استوار و اگر برسد ايشان را خوبى ميگويند اين از نزد خداست و اگر برسد ايشان را بدى ميگويند اين از نزد تو است بگو همه از نزد خداست پس چيست مرا اين گروه را كه نزديك نيست كه بفهمند سخنى را ( 78 ) آنچه ميرسد به تو از خوبى پس از خداست و آنچه ميرسد به تو از بدى پس باشد از نفست و فرستاديم ترا از براى مردمان رسولى و بس باشد خدا شاهد ( 79 ) آنكه اطاعت مىكند پيغمبر را پس بتحقيق اطاعت كرد خدا را و كسى كه روى گردانيد پس نفرستاديم ترا بر ايشان نگاه دارنده ( 80 ) مر نكردى هيچ آيا تو نظر * سوى ايشان چون كه گفتى از خبر دست وا داريد نك از كارزار * تا كه فرمان آيد از پروردگار بر نماز و بر زكات آريد رو * تا رسد بر جنگ نوبت با عدو فرض چون كرديد ايشان را قتال * زان بترسيدند بعضى از رجال از قتال مشركان يعنى هراس * بودشان آن سان كه از خلاق ناس بلكه خوفى زان به نسبت سختتر * نى ز ضعف دين كه از عجز بشر ضعف آن سان بود سدّ راهشان * نى كه بود از امر حق اكراهشان زان بگفتند از چه رو پروردگار * كرده فرض ما بر اعدا كارزار تا زمان موت نزديك از چه رو * با زمان نگذاشت بر حال خود او بر مهاجر كار ز اعدا گشت تنگ * از پيمبر خواستندى اذن جنگ گفت او تا نايد امر از ذو الجلال * مصلحت با مشركان نبود قتال چون ز مكه بر مدينه آمدند * وز شرور مشركان ايمن شدند پس بر ايشان گشت حكم كارزار * آمد اين از بهر ايشان ناگوار با نبى گفتند چون ما را معاف * حق ندارد از قتال و از مصاف تا زمان موت و اين از بيم بود * نى ز كره از امر سلطان وجود بودشان خوف از قتال مشركان * كه فزون بودند ز ايشان بالعيان شايد اينشان بوده بر دل نى بلب * تا كه باشد ترك تعظيم و ادب لا جرم آيت رسيد از ذو الجلال * كه بگو بر ترسناكان از قتال كاين متاع دنيوى باشد قليل * كه تمتع زان بريد از هر قبيل آخرت بهتر كه دار باقى است * جرعه چبود تا حيات ساقى است بر كسى كز شرك پرهيزد همى * بر شما نايد ستم وارد كمى پس مينديشيد از موت اى مهان * هر كجا باشيد ناچاريد از آن مىكند ادراك آن وقت خروج * گر چه مىباشد در محكم بروج وقت بيرون رفتن روح از بدن * نيست در وى هيچ تأخير ز من كشته گشتن پس بجنگ از تيغ فاش * بهتر از مردن بخوارى در فراش شد ز بطحى چون بيثرب مصطفى * شد گران آن سال غله و ميوهها بد دلى گفت اين نه فعل ايزد است * بل گرانى از قدوم احمد است آمد اين آيت كه گر نيكى رسد * سوى ايشان از فيوض بيعدد وز فراوانى و خير بيشمار * هست گويند اين ز نزد كردگار ور رسد تنگى و قحطى و بدى * هست گويند اين ز نفس احمدى